اوضاع در لاپادپرس سال ۱۲۳ پ.پ

بعد از سالیان سال، در دیار لاپادپرسیان، کودکی دیده به جهان گشود، عباس میرزا نام. ژن لاپادپرسی اش در تقسیمات کروموزومی دچار شکست و سپس واژگونی گشته بود به طوری که او را به یک لالاپادپرسی۱ دیگرگون کرده بود، و از همین روی منفور قوم و خویشانش بود.

عباس میرزا پادپرسی، که بچه های کوچه صدایش میزدن پپی، عطش پرسیدن داشت، عشق دیدن دنیا از دریچه چشم دیگران و شور شنیدن تجربه هایشان. اوایل سوالات ساده می پرسید: چرا من منفورم؟ چرا بچه ها در گل کوچک، راهم نمی دهند ؟ و … .
اما با گذشت زمان سوالاتش پیچیده تر شد، مثلا وقتی همراه پدرش به ماهیگیری می رفتند، می پرسید: چرا قایقها شناور می‌مانند؟ چرا ماهی ها در آب خفه نمی شوند؟ چرا ما ماهی گیری میکنیم؟ چرا آسمان تغییر رنگ داد؟ گل قرمزی که من می بینم را تو چقدر قرمز می بینی؟

اوضاع معمولی بود؛ ها، اینم بگم در لاپادپرس همیشه مردم چرت می زدن و اوضاع هم معمولی بود و میزان چرت زدن یک فرد رابطه عکس با تعداد سوالاتی که می پرسید و سوالاتی که می شنید داشت.

بله، اوضاع معمولی بود تا این که یک روز که بچه های کوچه عباس میرزا پادپرسی رو در گل کوچک راه نمیدادند، وی را حرصی گرفت عظیم و تصمیم گرفت سوالات مهمش را در جهت ول کردن حرصش، بلند بلند مطرح کند تا چند تن از لاپادپرسی ها را دچار تغییرات هویتی-ژنتیکی کند؛ بلکه آنها هم پپی شوند و تیم گل کوچیک خویش را تشکیل دهند.

ازاین رو شروع کرد به گشتن بین مردم و پرسیدن سوالاتی از این دست:
سوال چیست؟ چرت زدن چیست؟ چرا سوال بپرسیم؟ چطور سوال بپرسیم؟ از کی بپرسیم؟ چه وقت بپرسیم؟ چرا من سوال بپرسم بقیه چرت بزنند؟ چرا من چرت نزنم؟ چرا شما چرت میزنید؟ چطوری میشه هم چرت زد هم سوال پرسید؟

از آن روز که بلند بلند پرسیدنهایش شروع شد، در گوشه کنار شهر لاپادپرسک‌های کوچک شروع کردند به تکرار پرسش‌ها و تولید پرسش‌های جدید. و این شد که دیگر اوضاع رنگ معمولی بودن را به خود ندید و چرتها همه زود به زود پاره میشد.
حاکم شهر که چرتش خراب شده بود نگران شد و جلسه ای ترتیب داد با این مضمون: چه‌طور می‌توانید بحران «چرت پاره» را برطرف کنید؟ حکام و شوراها، جلسه‌ها تشکیل دادند و آن‌چنان که رسم بود، هفت روز و هفت شب چرت‌ها زدند تا بالاخره لاپادپرس نهصد و نود و نهم اعلام کرد: “وقت تمام شد، بیایید ببینم چه می‌گویید”.

لاپپی یکی مانده به آخر، اولین کسی بود که سخن گفت: “حضرت عالی می‌دانید که همه ی این چرت پارگی ها زیر سر یک عدد پپی در لاپادپرس می باشد که فهمیده است پرسش، طبیعت چرت گونه ی لاپادپرسی را دسختوش دیگرگونی می‌کند. از این روی من دو راه پیشنهاد می کنم: یا گم کنیمش و یا قانونی وضع کنیم که استفاده از کلمه ی «پرسش» ممنوع شود. آن وقت خیلی زود افراد سوال هایشان را فراموش خواهند کرد. بعد هم دیگر هیچ‌کس نمی‌فهمد که پرسش و پاسخی هم وجود دارد و ما دانایان هم مجبور نیستیم برای جواب پس دادن به او و همراهان احتمالی اش، به کله‌ی مبارکمان فشار بیاوریم و مغزمان را خراب کنیم. و می توانیم به چرت همگانی مان ادامه دهیم.

حاکمان را راه اول بیشتر خوش آمد زیرا که ماهیت پاک کردن صورت مسئله را در خود به خوبی حفظ می کرد، این گونه بود که عباس میرزا را فرستادند که برود و گم بشود. غافل از این که 900 سال قبل میلاد مسیح، یونانیان کشف کرده بودند که زمین گردالی است و اگر بروی گم بشوی باز پیدا میشوی. چند صباحی گذشت و عباس میرزا همچنان گم بود.

الان منتظر بقیه داستان هستید؟ نه خبری نیست تا عباس میرزا برنگردد داستان تهش روی هواست.
… .

پ.ن.۱. از آنجا که کلمه لالاپادپرسی خیلی طولانی بود شورای شهر جمع شدن و لالا را تفریق کردند.

پ.ن.۲. به احترام شاهزاده عباس میرزا فرزند فتحعلی شاه قاجار که قریب به دویست سال پیش در پایان جنگهای نفسگیر ایران و روس یک روز دچار سئوال بغرنجی شد. او که مثل همه ایرانیان با توهم شوکت وعظمت سرزمین زیر سلطه پدرش بار آمده بود پس از تحمل تحقیر شکستهای سنگین و خفت بار و از دست رفتن بخشهای وسیعی از کشور بالاخره به این پرسش اساسی رسید : «ای فرنگی تو را چه شد که برما پیشی گرفتی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *