عباس میرزا در غُربت‌ستان: اینا چه به درد می خورن؟

اخیرا نامه ای دیداری از عباس میرزایی به دستمون رسیده در گِل‌ گیر کرده، میگذاریم شاید گِلش گُل شود.

«شماها چونید؟ من خوب و ناچونم این روزها. نیازمند به کمکی هستم خَزوار.

دارم می روم که کریستف کلمب دنیای خویش شوم. سخت است اما شدنیست.

عباس میرزا در گمیدگی

در راه گم شدنم خسته و له و داغون، به شهری رسیدم عجیب. چرا عجیب؟ چرا که نه؟!

بر سر در شهر نگاشته بودند که پرسیدن هرگونه پرسشی خوش است! چشمانم از من نیز درتر گشتن!

این سرزمین پادشاهی دارد “ابن کمونه۱” نام. از نگهبانان خواستم که بدانم چرا اینجا چون است؟ گفتند چرا که نه؟!

تقاضا کردم دیداری برایم ترتیب دهند با ابن کمونه. گفتن که نه نمیشه، الکیه مگه؟

گفتند که چون با فلک از راه شگرفی در نمی آیی و بوی چرت می دهی، فعلا به بارگاه راهت نمی دهیم، اگر خواهان دیداری اول از همه چرت از چهره دور بنه و چند صباحی را در یک دوره حجیم ِ رایگان خلاقیت در کن!

از شما چه پنهان که لحظه ای دلم برای لختی چرت زدن تنگ شد و فکر بازگشت ازم خطور کرد، ولی شوق تیم گل کوچک پپی این خطورات را پاره نمود و شروع کردم به در کردن خلاقیت.

عباس میرزا در حال خلاقیت در کردن.

از همکلاسی هایم شنیده ام که می گفتند ابن کمونه خود پرسنده ای قهار است، روزی پرسشی پرسیده که بسیاری رو به او کرده گفته اند اقا کفر می گویی؟

اولین درس را بر اموزه های ابن کمونه بنا نهاده بودندی: شرط اول خلاقیت داشتن، پرسیدن هرگونه سوال در کنار داشتن احساس امنیت عاطفی و اجتماعی، بعلاوه دوری از غرض ورزی می باشد.

اینجا بود که چند تن از نورونهای مغزم جرقه ای زدند و در لحظه ای دریافتم که چرا در این شهر پرسیدن هر پرسشی مجاز است.

روز اول درس هم تمرینی بر دوشم نهادند از این قرار:

کاغذی بردار، به اتاقت نگاه کن و اسم ده تا از وسایل اتاق را بنویس. به هر کدام نگاه کن و در حد نگه داشتن نفس برای هر کدام وقت بگذار و به این فکر کن با این وسیله چه ها می توانی بکنی لاهمیشگی و خز؟

اکنون نیز دربه در در جستجوی حل تمرینی برای کُپ زدن و الهام گرفتن هستم، چرا که من تا کنون تنها کاری که بلد بودم پرسیدیدن بود؛ پاسخ؟! ندانم، نتوانم.

اگر دست به قلم شدید، این چیزها را در لیستم دارم و هنوز در تفکرم و بسی گیج می زنم، بارها نفسم را خفه کرده ام و به جای چندان خزی نرسیده ام.

قاشق چایخوری، تکه سنگ، کتاب، خودکار، چسب نواری، نوار کاست، تراشه ی مداد تراشیده، کاغذ، لیوان، جعبۀ دستمال

باشد که شوما روزی پادپرسی قهاری شوی و من روز دیگری لاپادپرس را متحول کنم.

پ.ن.۱. راستی میدانی ابن کمونه کیه؟

2 thoughts on “عباس میرزا در غُربت‌ستان: اینا چه به درد می خورن؟

  • 28/03/2016 at 6:11 ق.ظ
    Permalink

    با سلام ! به نظر من اولین شرط خلاقیت داشتن پرسیدن سوال نیست بلکه اولین شرط خلاقیت داشتن روح خلاق است . بعبارت دیگر کسی که خلاق است به هیچ عنوان خودش را در چار چوب نمی بینه و در درونش هیچ نظمی را قبول نمی کنه پس نیازی به احساس امنیت عاطفی و اجتماعی ندارد. ولی اگر اجتماع بخواهد از اینگونه افراد که ناخواسته عضوی از اجتماع هستند استفاده کند باید به آنها بها بدهد.

    Reply
    • 02/04/2016 at 10:53 ق.ظ
      Permalink

      نکته نظر جالبی بود، مرسی 🙂
      کنارش فراموش نکنیم که یکی از راه های شکستن چارچوب ها طرح پرسش های خوب است.

      Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *