تا حالا چی کار کردی که یه نفر دیگه رو به خوندن انداخته باشه؟

همه‌مون در طول زمان، قدم‌های ساده‌ای انجام دادیم که کمک کرده اتفاق خوبی بیفته. به قول دیزاینرها، اگه این قدم‌های ساده که تا الان رخ میداده رو یه درجه بهتر کنیم، موثرتر از اینه که قدم‌های تازه بیافرینیم. برا همین در پادپُرس، در تلاشیم تا چنین قدم‌های ساده و موثری رو پیدا کنیم، بولد کنیم و ازشون الهام بگیریم.

در زیر داستانی کوتاه از تجربه‌های یه پادپُرسی از زبون خود ایشون درج شده، در تلاش برای افزایش کتاب‌خونی یه پسرک ۱۵ ساله، مثلا پیتر … .

⭕️ تا حالا چی کار کردی که یه نفر دیگه رو به خوندن بیشتر تشویق کرده؟

امروز یه پسربچه 15 ساله پیشم بود. داشت با تبلتش بازی می‌کرد که تحت تاثیر نهضت کتابخونی نوآ۰۰۶ ویرم گرفت ازش سوالی بپرسم.

 

من: آقا-پیتر، راستی شما غیر از کتاب درسیت تا حالا چه کتابای دیگه‌ای خوندی؟

 

پیتر سرش رو اولش با تعجب بالا آورد و چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد با خجالت رفت توی فکر و یواش یواش عرق رو پیشونیش نشست!

من: پیتر! چرا اینطوری شدی؟ چرا عرق کردی؟

پیتر: «هیچی»! هیچ کتابی نخوندم! من: حتما کتابایی خوندی، می‌دونم که کتاب غیر درسی داری توی خونه. پیتر: آره دارم ولی نخوندم.

 

من: حتی ورق هم نزدی؟

 

پیتر: نه. ورقشون هم نزدم!

با حسی که صداقتش داشت به خجالتش غلبه می‌کرد و این جملات رو می گفت.

من: امم …، خب چرا هیچ کتابی نخوندی؟

پیتر: آخه دوست ندارم!

من: آخه تو که کتابی نخوندی بدونی که کتاب خوندن رو دوست داری یا نه! شاید اگه تجربه‌اش کنی دوست داشته باشی. مثلا کتابای داستانی جالبن. بعضی نویسنده‌ها مثل جلال آل احمد خیلی روون و جالب می‌نویسن … .

 

 

پیتر: آره آره! من قبلا یه معلم انشا داشتم که هر هفته بهمون تکلیف میداد که بریم کتابخونه یه کتاب برداریم بخونیم و تحلیلش کنیم. من خیلی برای این تکلیف وقت میذاشتم. واقعا از تحلیل کردن کتابا حال می کردم.

– عه پیتر! پس تو هر هفته کتاب می‌خوندی! چه کتابایی خوندی؟

 

– الان اسماشون یادم نمیاد. ولی خیلی می‌رفتم کتابخونه. تو کتابها می‌گشتم و هر چی خوشم میومد برمی‌داشتم. بیشتر از همه‌‌ی کلاس کتاب تحلیل کردم.

 

 

– پیتر بعدش چی؟ بازم این کارو ادامه دادی؟

– نه دیگه. آخه اون معلم از مدرسه‌ی ما رفت. خیلی معلم خوبی بود!

– می‌تونستی خودتم بعدش این کارو ادامه بدی. بری کتابخونه. کتاب برداری و شروع کنی به تحلیلش … !

 

– نظرت چیه الان این کارو بکنی! بیا توی قفسه کتابخونه ی ما بگرد. کلی کتاب هست. ببین از کدومش خوشت میاد!

من و پیتر رفتیم سمت قفسه و بیشتر به سمت کتابهای داستانی و شعر هدایتش کردم. یه اسکن کلی کرد و کتاب «صد و یک قصه ذن» رو برداشت. باز کرد و نگاه کرد:

– این خوبه. داستاناش کوتاهه. ببین این داستان یک صفحه است!

– آره خب بخونش ببینیم چیه.

بعد یه کمی در مورد اون داستان صحبت کردیم.

فهمیدم که باید دنبال داستانای کوتاه باشم که قصه های جالب‌تر و یه کمی با هیجان بیشتری داشته باشه.

 

یه کتابی از زمان بچگی داشتیم با عنوان «برایم قصه بخوان» که قصه‌های تخیلی و کوتاه داشت. اونو بهش دادم.

 

 

«پیتر شروع کرد به خوندن. داستان اول. داستان دوم.. سوم و …. همین طور تا داستان ششم رو خوند!»

📌 داستانا به نظرش خیلی ساده بودن و این خوب نبود، چون سعی می کرد آخر قصه‌ها رو حدس بزنه و سادگی باعث میشد حدسها درست دربیاد!

📌 وقتی قصه رو می‌خواست شروع کنه اول نگاه می کرد که چند صفحه است! وقتی می‌دید ۳-۴ صفحه بیشتر نیست، می‌خوند! در حالی که ۶ داستانی که خوند مجموعا بیست و خورده صفحه‌ شده بود.

📌 داستان‌ها رو خیلی سریع می‌خوند و دوست داشت زود به آخرش برسه. گاهی مغزم واقعا نمی‌تونست با سرعت خوندنش جلو بره و چند بار امتحانش کردم ببینم خودش متوجه چیزی که می‌خونه میشه؛ که دیدم بله کامل می‌گیره!

📌حین خوندن گاهی بعضی کلمات رو متوجه نمی شد. مثلا کلمه ی «غربیل» که گفتم بیا سرچ کنیم و متوجه شدیم که معنیش همون غربال یا الک هست.

📌 گاهی ابهام های نگارشی باعث میشد سخت بخونه. مثلا «در ِخانه» با «در خانه» معمولا یکجور نوشته میشن. یا «مردِ زاهد ِ گوشه گیری…» رو «مرد زاهد، گوشه گیری…» می خوند اولش.

📌به نظرم همه این سکته ها با اصلاحش شیوه ی نگارش می تونه برطرف بشه و تجربه ی لذت بخش تری رو برای بچه ها رقم بزنه.

وقتی می‌خواست بره بهش گفتم «کتاب رو اگه دوست داری با خودت ببر و بخون؛ بعد برام بیار.»

با خوشحالی قبول کرد: آره بابا من اینو سریع می‌خونم بهت میدم!


فرض کن میخواستی کاری کنی که بچه‌های بیشتری وقتی میرن مهمونی، این طوری مورد توجه میزبان قرار بگیرن. چی کار میکردی؟

#نوآ۰۰۶

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *