عباس میرزا در غُربت‌ستان: اینا چه به درد می خورن؟

اخیرا نامه ای دیداری از عباس میرزایی به دستمون رسیده در گِل‌ گیر کرده، میگذاریم شاید گِلش گُل شود.

«شماها چونید؟ من خوب و ناچونم این روزها. نیازمند به کمکی هستم خَزوار.

دارم می روم که کریستف کلمب دنیای خویش شوم. سخت است اما شدنیست.

Read more

اوضاع در لاپادپرس سال ۱۲۳ پ.پ

بعد از سالیان سال، در دیار لاپادپرسیان، کودکی دیده به جهان گشود، عباس میرزا نام. ژن لاپادپرسی اش در تقسیمات کروموزومی دچار شکست و سپس واژگونی گشته بود به طوری که او را به یک لالاپادپرسی۱ دیگرگون کرده بود، و از همین روی منفور قوم و خویشانش بود.

عباس میرزا پادپرسی، که بچه های کوچه صدایش میزدن پپی، عطش پرسیدن داشت، عشق دیدن دنیا از دریچه چشم دیگران و شور شنیدن تجربه هایشان. اوایل سوالات ساده می پرسید: چرا من منفورم؟ چرا بچه ها در گل کوچک، راهم نمی دهند ؟ و … .
اما با گذشت زمان سوالاتش پیچیده تر شد، مثلا وقتی همراه پدرش به ماهیگیری می رفتند، می پرسید: چرا قایقها شناور می‌مانند؟ چرا ماهی ها در آب خفه نمی شوند؟ چرا ما ماهی گیری میکنیم؟ چرا آسمان تغییر رنگ داد؟ گل قرمزی که من می بینم را تو چقدر قرمز می بینی؟

Read more